13. Back down to Earth

+ ۱۴۰۰/۲/۲۱ | ۰۸:۲۵ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

داشتم آلی را مرور می‌کردم. زودتر خوابیدم و زودتر بیدار شدم. باد خنکی می‌وزد. صبحانه گرم کردم و برای بار هزارم Blackbird از Alter Bridge را گوش دادم. مذکرها از این همه عشق و علاقه‌ی من به متال و راک متعجب می‌شوند. به لحاظ آماری چندان هم غلط نیست. به‌هرحال...

یک اجرا از Anathema دیدم... خدایا. اگر خواستید بگویید بفرستم. قلبم در آن سالن لعنتی گیر کرده. من نه گیتار الکتریکش را دارم نه فریاد زدن back down to earth را. دیوانه کننده‌ست. 

چندروز پیش در گروه هم‌کلاسی‌های دبیرستانم اد شدم. -این‌ها را می‌گویم تا بدانید من در چه محیطی درس خواندم- داشتند از هم می‌پرسیدند کدام ازدواج کرده و کدام حامله. دخترهای 19-20 ساله! از مهارت‌هایشان برای خانه‌ و شوهرداری حرف می‌زدند. حالا می‌فهمم که چرا در دبیرستان «هیچ» دوستی نداشتم. در آن جهنم لعنتی تنها دلخوشی معدود کلاس‌هایی بود که می‌توانستم چیزی یاد بگیرم. و البته مکتوب خواندن با زهرا. زهرا تنها آشنای من بود. اما زهرا که از راهنمایی باهم رویاهای بزرگ می‌پروراندیم، حالا به جرگه آنها پیوسته بود. من سال آخر مدرسه نمی‌رفتم. یک یا دو روز در هفته نهایتاً. هیچ چیز برای یاد گرفتن وجود نداشت. هر روز زنگ می‌زدند به پدر و مادرم که مائده چرا نیامده. آنها هم می‌گفتند که دارد درس می‌خواند. تنها دلیل اخراج نشدنم این بود که احتمالاً تنها دانش‌آموزی طی سال‌های اخیر بودم که به‌نظر می‌آمد می‌خواهد یک غلطی با زندگی‌اش بکند. 

این‌ها را یادم رفته بود. انگار حافظه‌م به قبل از یکی دوسال اخیر را از دست داده باشم.

هاله‌ای از دلگرمی، در این روزهایی که Jerry Jenkins* ذره‌ای روی خوش نشان نمی‌دهد حس کردم. اگر از آن محیط survive کردم، این بار نمی‌توانم؟ 

نمی‌توانم نشان دهم شایسته‌ بهتر شدن هستم؟ نه به کسی. که به خودم. 

واقعا اهمیتی نمی‌دهم چند نفر تلنتد تر از من در دانشکده جولان می‌دهند. پای «موقعیت زندگی» و مقایسه‌اش با خودم را باز نمی‌کنم. هیچوقت. اما می‌گویم که چرا من نه؟ 

 

یک موضوع دیگر هم هست. راستش من اصلاً تصوری ندارم از بیرون چگونه آدمی‌ام. اخیراً سیگنال‌هایی دریافت می‌کنم که می‌گوید «detached» ام. می‌گفت انگار هرازگاهی از دنیای خودت بیرون می‌آیی چیزی از آن دنیا می‌گویی ولی نمی‌دانی که آدم‌ها از جهان‌های در مغز تو بی‌خبرند پس طبیعی‌ست که کلماتت weird به‌نظر بیاید. 

بغض کرده بودم و مثل همیشه که فاصله بغض کردن تا گریه کردن به دقیقه نمی‌کشد زده بودم زیر گریه. «انگار تو یه دنیای دیگه‌ای هستی». «معلوم نیست چی میگی، حرف‌هات نامفهوم‌اند». وحشت کرده بودم. حس کردم دارم طرد می‌شوم. دارم بر می‌گردم به روزهای دوست نداشته شدن. به تنها بودن، به شکل غیرقابل توصیفی تنها بودن.

با فاطمه که راجع به Depersonalized disorder حرف می‌زدیم، به‌نظرم آمد بعد از یک سری تروما، محکوم به حس نکردن شده‌م. اغلب حس خاصی ندارم. یاد گرفتن هیجان‌زده‌ام می‌کنم. برای همین به آن چنگ می‌زنم. چون در یاد گرفتن غم و شادی را توامان پیدا می‌کنم. حس زنده بودن می‌دهد.

به هرچیز حس زنده بودن بدهد چنگ می‌زنم.

مثل موسیقی. 

Let the wind carry you home
Blackbird fly away
May you never be broken again

.

Beyond the suffering you've known
I hope you find your way
May you never be broken again

پایان نوشته.

 

 

12. نورهایی که گه‌گاه بر قلبم تابیده می‌شود.

+ ۱۴۰۰/۲/۱۸ | ۱۴:۳۳ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

-ممنون.

+چرا؟ :دی

4 existing-

11. DayDreamer

+ ۱۴۰۰/۲/۱۶ | ۱۶:۵۴ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

داشتم فکر می‌کردم کاش پست‌های یک سال پیش رو پاک نمی‌کردم. دوست داشتم یه پست رو لینک(دریافت) کنم و درباره‌ش حرف بزنم. 

یک ترم و نیم گذشته و یکم کمتر گیج و پریشونم. بیشتر می‌تونم خودم رو پای کلاس‌ها نگه دارم. کمتر از آینده واهمه دارم. و کمتر از 20سالگی می‌ترسم.

اینکه چقدر می‌تونم زندگیم رو، روابطم و زمانم رو مدیریت کنم به چالش کشیده میشه. و من بابتش خوشحالم. منظورم از مدیریت «کنترل» نیست. مخصوصا درمورد روابط. باید هزینه بدی تا بفهمی کنترل کردن می‌تونه چقدر نابودکننده باشه.

در این لحظه خوشحالم. هوا همچنان ابره. دارم تجزیه می‌خونم و حس می‌کنم یکم دارم می‌فهممش.

دوست‌های فوق‌العاده‌ای دارم. و این آرامشی بهم میده که نمیشه در کلمات توصیف کرد.

صبح بیدار شدم و گلدونا رو آب دادم. قهوه ریختم و فکر کردم درنهایت این زندگی‌ای که خیلی اوقات بهم سخت می‌گیره رو دوست دارم. 

فکر می‌کردم شیوه‌ی درست برخورد با واقعیت زندگی، دور ریختن احساساته. نگاه نکردن به نور. بی‌توجهی به سبزی گیاهان. فکر می‌کردم لابد بزرگسالی یعنی مواجه شدن با واقعیت، با نادیده گرفتن تمام اونچه در قلبت احساس می‌کنی. منطق. منطقِ محض. 

من اینطوری نمی‌تونم ادامه بدم عزیزم. یعنی شاید بتونم، ولی دیگه اصالت نداره. دیگه جزء به جزء این زمانی که داره سپری میشه، نقشی از من نداره. بی‌رنگه. 

پریشب بعد اینکه مالیخولیا رو دیدم، تو تاریکی اتاق نشستم و با تحیر گریه کردم. گریه‌م بند نمیومد. رفتم حیاط و با سایه‌ها در تاریکی رقصیدم، آسمون قرمز بود و Drink, Waltz رو پلی کرده بودم. قسم می‌خورم آخرین بار که اینقدر زنده بودم رو یادم نمیاد.

من زنده بودم و گریه‌م از فکر کردن به این موضوع بند نمیومد. فکر کردم دوست دارم اگر 7دقیقه تا پایان زندگیم باقی مونده بود این موزیک در فضا پخش شه و برقصم. رقص نماد طغیان و بیان وجود داشتن در برابر جهان شده برای من. می‌رقصم تا ثابت کنم چیزی بیش از مجموعه‌ی اعضا و سیستم‌های نورونی و مکانیسم‌های بیولوژیکم. 

دوست دارم نوروساینتیست بشم تا بفهمم همه چیز رو نمیشه با شناخت مکانیسم‌ها توضیح داد. این فکر دیوونه‌م می‌کنه. انقدر که دلم می‌خواد بالا بیارم. کاش بیشتر باشم، کاش یه چیز بیشتری باشم. بعد می‌تونم با خیال راحت بمیرم. برای همیشه بمیرم. 

a Voice Without clarity

a song without a melody 

is in the air

10. هزار پیشه

+ ۱۴۰۰/۲/۱۵ | ۱۰:۴۷ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

همین الان تلفن را قطع کردم. قرار است طی هفته آینده بروم برای مصاحبه. 

هیجان دارم؟ بله. نگرانم؟ بله، خیلی زیاد. می‌ترسم؟ بسیار. در این کرونا باید بروم دنبال بلیط؟ بله دقیقا.

هزاران هزار فکر در ذهنم می‌خواهد پایم را بکشد عقب. اما این نوشته‌ای در ستایش شجاعت است. در ستایش پیش رفتن. در ستایش رفتن. رفتن. رفتن. 

باید بروم عزیزم. باید بروم. 

9. Mirror of Ether

+ ۱۴۰۰/۲/۱۳ | ۰۳:۵۸ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

دو پست در کمتر از 24 ساعت! واو! این‌ها از من بعید بوده برای یک سال اخیر.

اما بیشتر می‌نویسم چون سرم خلوت‌تر شده و فرصت فکر کردن بیشتری دارم. میدانی، باران همه جا را تر کرده. دیوارها، حتی کمی راه به داخل هم پیدا کرد. سر آخرین ارائه‌ی نوبلمان که امروز بود به سارا و زهرا می‌گفتم که نزدیک است سیل بیاید و ما را ببرد. 

اما روزهای بارانی خیلی حالم بهتر است. حتی غیبت سر کلاس آلی و اینکه صدایم زد و نبودم و این برایم گران تمام خواهد شد احتمالاً هم، نمی‌تواند عیشم را کور کند.

April Rainگوش میدهم. تمام موزیک‌هایشان را گوش داده‌ام. عاشق Post Rock و Progressive Rock شده‌ام. هرچند عاشق متال هستم، اما نمی‌توانم هر روز گوشش دهم. مثل الکترونیک. کوشیار عاشق الکترونیک است. می‌گوید تضاد گه‌گاه لیریکس و ریتم موزیک برایش هیجان‌انگیز است. از آخرین باری که حرف زدیم 2 روز، شاید هم 3روز می‌گذرد. دلم تنگ شده اما به این خلوت احتیاج دارم.

داشتم فکر می‌کردم چقدر دیوانه‌ام. یعنی میدانی، من هیچوقت در شیمی عالی نبودم. می‌توانم بگویم فیزیک یا ریاضی را خوب می‌فهمیدم. و حتی زیست را. اما شیمی، تحلیل و محاسباتش باید در مغزت خوب بپزد تا جا بیفتد. باید هر روز و هر روز برایش وقت بگذاری.

و فارمسی، پر از شیمی‌ست. دلم می‌خواهد از این حس ابله و ناکافی بودن گریه کنم. رشته‌ام را عمیقاً دوست دارد و هرچه جلوتر می‌رود بیشتر دوست دارمش اما، دوست ندارم زیر بار عالی نبودن تحقیر شوم. 

باید بیشتر تلاش کنم. بیشتر و بیشتر. 

این تمام کاری‌ست که فعلاً به نظرم می‌آید. نمی‌خواهم احمق باشم.

کیفیت بهتر

8. گفتی بیا زندگی خیلی زیباست. دویدم...

+ ۱۴۰۰/۲/۱۲ | ۱۸:۱۲ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

در دوره «محوشدگی‌ام» هستم. نمیدانم تا کی قرار است ادامه پیدا کند، اما فعلاً می‌خواهم تا می‌توانم دور باشم. 

دیدم که چند نفر پیام داده بودند. نمی‌دانم، با یک هفته نبودن کسی نگرانم می‌شود؟ آسمان به زمین می‌آید؟ رویداد مهمی را از دست می‌دهم؟

باران آمده. پنجره را باز کرده‌ام و باد خنکی می‌وزد. هوا خاکستری ست. انقدر حال عجیبی دارم که می‌توانم در همین لحظه تمام شوم.

کاش تهران بودم. کاش می‌رفتم در کتابخانه مرکزی می‌نشستم، نسکافه می‌خوردم و میکروبیولوژی می‌خواندم. شاید هم آناتومی. نمیدانم. دلم می‌خواهد بروم. دور شوم. دورِ دورِ دور.

دوست داشتم در راه برگشت تا خوابگاه sleeping at last گوش می‌دادم. شاید هم POTF. کلاه کاپشنم را جلوتر می‌کشیدم و خیال می‌پروراندم از آفریننده بودن. از چیزی بودن. از رویاهای خنک.

دلتنگ چیزی که رخ نداده هستم. روزهایی که نیامده. آدم‌هایی که ندیده‌ام. 

دلتنگ سکوت آرام و شخصی‌ای هستم که می‌شد داشته باشمش. می‌شد برای نمایشگاه کتاب رفتن برنامه بریزم، می‌شد میوه بخرم. شام بپزم. بعد از اینکه هوم‌ورک‌ها را فرستادم بشینم سریال ببینم و شام بخورم. با خانواده ویدئوکال کنیم، بگویم که دلم برایشان تنگ شده و احتمالا آخر ماه بروم پیششان.

 دوست داشتم می‌توانستم گاهی تو و معشوقت را دید بزنم و Already Gone گوش بدهم. حسودی‌ام شود و فکر کنم یعنی او انقدر از من بهتر بود؟ البته که زیباست. من به سلیقه‌ت آفرین می‌گویم.

دوست داشتم با جمع «گوچی* گنگ»مان فیلم می‌دیدیم، کتاب می‌خواندیم و یاد «یک سری نقدکننده‌های بیچاره» را زنده می‌کردیم. 

دلم برای تمام جزئیات تجربه‌نکرده‌ای که در سکوت مدت‌ها به آن عشق ورزیده‌ام تنگ شده.

عزیزم. تو بگو. بالاخره آینده از آن ما یا نه؟

 

*ایجا منظور از گوچی Gauche هست نه Gocci. گوچ اول یک ایزومر کانفورمیشنی(conformational isomerism) است. 

7. BURN

+ ۱۴۰۰/۲/۱۱ | ۱۳:۳۸ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

تا سی سالگی. فقط تا سی سالگی. و بعد جام را زمین می‌گذارم. 

6. Forever and Never

+ ۱۴۰۰/۲/۶ | ۱۷:۲۲ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

داشتم ارائه‌م رو آماده می‌کردم و خب، دیدم نمی‌تونم ننویسم. الان عمیقاً نیاز دارم بنویسم. 

همچنان متاسفم که حرف‌هام چیزی بیش از روزانه‌نویسی از روزهایی که می‌گذرند نیست. فقط امیدوارم که با نوشتن بتونم از این افسارگسیختگی‌ش کم کنم. که بتونم به بند بکشم. اگر این جمله براتون تکراریه دلیلش اینه که قبلاً هم گفتمش.

بگذریم...

داشتم ارائه‌م رو آماده می‌کردم، و داشتم فکر می‌کردم چیکار کنم که خواب‌آور نباشه... چمیدونم یه چیز جدید باشه. امیدوارم سارا و زهرا این پست رو تا ساعت 9 نبینند. :دی

اما آره، می‌دونی، اینطوری نیست که دقیقاً روزمرگی رو احساس کنم. هر روز و دقیقاً هر روز متفاوته. و پر از مواجه شدن با چیزهای کاملاً جدیده. 

دیروز در جلسه مرکز پژوهش‌های علمی دانشگاه شرکت کردم. ایده دادم، وظیفه مشخص و روتین قبول کردم و میدونی، این‌ها هنوز هم برام تازگی داره.

یک هفته‌ای هست که یوگا می‌کنم. هر بعدازظهر. و متوجه شدم کنترل نفس‌هام در دست خودم نیست. میتونه علتش مصرف زیاد کافئین باشه، میتونه اضطراب زیاد این مدت باشه، کم‌خوابی... نمیدونم. من به بدنم بی‌توجهی می‌کنم خیلی اوقات. 

این مدت ولی، همیشه آب اون کنار هست. میوه میارم. کم پیش میاد از اتاقم خارج شم. اینجا فرقی با خوابگاه نداره برام. دوست ندارم زیاد راجع به خونمون حرف بزنم. لزومی هم نداره حرف بزنم. 

باید کار کنم. کاری که بتونم ازش پس‌انداز کنم. فعلاً نمی‌تونم بیشتر از این بگم. 

راستی اومده بودم چی بنویسم؟ آها. می‌خواستم بگم احتمالاً من هیچوقت دانشمند نخواهم شد. حتی به خودم ساینس‌گای هم نمی‌تونم بگم. شمع کوچیکی درونم روشنه، که دارم سعی می‌کنم روشن نگه‌ش دارم. جهان هربار باعث میشه از شگفتی گریه کنم. از هر لیبلی فرار می‌کنم. گرچه میدونم گریزناپذیره. تموم لیبلا نهایتاً میشن هویتت. البته اهمیت نمیدم. 

منتظرم شب شه تا برم لبه‌ی پشت‌بوم بشینم و ستاره‌ها رو تماشا کنم. من نمیدونم بعداً چطور قراره تو تهران دووم بیارم. من در دوری از طبیعت خودمو گم میکنم. مثل این چندماه. خدای من. وقتی فکر میکنم به چه مکالمات و روابطی تن دادم و حتی فکر میکردم شاید این منم، این آدم مضطربِ در تقلای بیهوده و obsessed، منم، میخوام دیوونه بشم. البته نه که موجود به‌خصوصی باشم، نه. احتمالاً رندوم‌ترین آدمی‌ام که باهاش مواجه شدید. 

شاید sanityم رو از دست دادم؟ نمیدونم. 

فقط یه چیز میدونم، این که موضوع نوبل امروز خیلی باحاله و Iday هم خوب می‌نوازه. :))

 

پ.ن: نمیدونم چرا راجع بهش نمی‌نویسم. چیزایی که راجع بهشون نمی‌نویسم اینطوری‌اند که احتمالاً می‌خوام Exclussively برای خودم باشند. ولی اگه ننویسم چطور ذهنم رو کاوش کنم؟ 

این پسر واقعاً امنه. بهم دل و جرئت میده. خدای من. کافیه. برو ارائه رو آماده کن مائده!

5. I walk on water

+ ۱۴۰۰/۲/۳ | ۱۶:۰۲ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

سلام. 

این هفته هم تمام شد. خدای من. من از آن عبور کردم! بارها گریه کردم. از دست جاه‌طلبی‌هایم دیوانه شدم. اما نهایتاً، می‌توانم بگویم فوق‌العاده بود.

یک سری کارها را با آرامش کنار گذاشتم، حرص و ولعم را کنترل کردم و سعی کردم به زمانم واقع‌بینانه نگاه کنم. اولویت‌بندی کردم و میدانی، این بار از این فکر که «نکند دارم بازیچه دست نئولیبرالیسم می‌شوم» دیوانه نشدم. می‌توانم تفکیک کنم. می‌توانم توضیح بدهم چرا از «اصول موفقیت» متنفر هستم. و می‌توانم علت کارهایم را توضیح دهم.

نمیدانم..این‌ها برای آدم‌ها طبیعی‌ست و خودش پیش می‌رود. احتمالاً نیاز به این همه overthink ندارد. اما برای من، تا فلسفه لعنتی‌ش را نفهمم، فرقی با یک مترسک ندارم. نگاه کردن به خودم می‌شود همچون نگاه کردن به بازیگران روی صحنه تئاتر. انگار کسی که دارد بازی می‌کند من نباشم. 

این را نمی‌خواهم. 

زندگی را با تمام اضطراب‌ها، خوشی‌ها و تالم‌هایش با هم می‌خواهم. می‌خواهم قلبم از شکست به درد بیاید و با قوی‌تر شدن، از خوشی بلرزد. 

می‌خواهم عاشق شوم و در عشق شکست بخورم. می‌خواهم هر روز وحشیانه عدم قطعیت و حضور مرگ را به خودم یادآوری کنم و باز لجوجانه ادامه دهم. با آگاهی به اینکه نهایتاً چیزی نیست جز پوچی.

و میان این همه پوچی، یک چیز را یافتم که ارزش این را داشته باشد که ادامه دهی. کشف، intellectual curiosity. و عشق. چون آرورا پیامبر من بوده و او پیامبر عشق ورزیدن است. 

 

این روزها سعی می‌کنم سکوت کنم و با گوش‌هایم بهتر بشنوم. با چشم‌هایم بهتر ببینم. با دست‌هایم بیشتر لمس کنم. به ورود و خروج هوا به شش‌هایم توجه کنم.

و این زنده بودن است. 

دوست دارم که زنده باشم.

4. But at last, we call it LIFE

+ ۱۴۰۰/۱/۲۸ | ۱۲:۴۲ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

صبح تاریخ المپیاد بالاخره مشخص شد(باز هم نه دقیق!) و پروژه را هم فهمیدیم که راجع به Obesityست. استرس چندانی ندارم ولی کارهایم این هفته خیلی خیلی خیلی زیادند. بخشی از درس‌ها را نخوانده‌ام، پوستر ایفسا را باید بکشم، مستند فروغ را باید آماده کنم، پست پنجم علمی مجله که راجع به Habit است را ادیت بزنم، تکلیف میکروبیولوژی که برای انجام دادنش 3تا مقاله باید می‌خواندیم را آماده کنم، با Wade و ولهارد برای آلی مسئله حل کنم چرا که سرکلاس می‌پرسد و باید روی Chemdraw بکشیم و توضیح دهیم جلوی 100نفر آدم. داشتم می‌گفتم، کجا بودیم؟ آها، کار Systemic Thinking هم که باید برای مجله ایفسا بنویسیم امروز فردا شروع می‌شود. امروز هم آخرین جلسه کارگاه اصول نشریات است. یه تمرین هم داده که ننوشتم. آها، برای پایتون هم قرار بود سوالات و اشکالاتم را جمع کنم و بروم بپرسم. و نوبل‌ها، که بخش خوب ماجراست. 

و مدیریت این‌ها راحت نیست. 

دلیلی هم ندارد جزء به جزء کارهایم را اینجا بنویسم. فقط حس می‌کنم این کمی ذهنم را مرتب می‌کند. میدانی، بعد از چند بار تلاش، دیگر ترجیح میدهم سکوت کنم. برای بیان هر ایده و فکری، کافی‌ست از واژه‌هایی که با جهان فکری آدم مقابلت متفاوت است استفاده کنی تا کل موضوع به یک کج فهمی بزرگ منتهی شود. و لااقل در این برهه، انرژی کافی برای بیش از حد توضیح دادن را ندارم. 

اما حرف زدن با فاطمه اینطور نیست. با کمترین تقلا برای رساندن مفهوم، بار زیادی از سنگینی‌ای که ماه‌ها با خودم این ور و آنور می‌کشم سبک می‌شود. 

یعنی فقط برای فاطمه این جملات که «حس می‌کنم هرجا میرم، هرکار میکنم، دوتا چشم بهم چسبیده و منتظره تا یک اشتباهی کنم...دائماً محاسبه میشم. دائماً برچسب میخورم. آدم‌ها با نگاه، چشم و ذهنشون، قطعه‌ای از من رو گرفته‌اند و اون قطعه‌ای که پیش اون‌ها بروز کرده، همزمان که جزئی از منه، اختیارش با اوناست. و "هرکاری" باهاش می‌تونن کنن» میک سنس می‌کند.

تلاش می‌کنم گزینه‌ها را محدود کنم که تمرکزم سرجایش برگردد. اما خدایا. چه بساطی‌ست.

کتاب می‌خوانم و فیلم می‌بینم تا این فکر که «همه از من متنفرند» را به عقب برانم. یعنی نهایتاً اهمیتی ندارد چقدر آدم‌ها از تو متنفرند. یا چقدر دوستت دارند. تو تنهایی و باید این را پذیرفت.

الان هم باید با این فکر که چقدر پست‌هایم به‌دردنخورند کلنجار بروم. اینکه نهایتاً هیچ حرفی که به‌دردتان بخورد نمی‌زنم، هیچ نکته‌ای نهفته نیست. آه.   

 

بشنویم از راک بند جدید موردعلاقم؟ :)

AuXin
about us
چون‌که نوشتن شده بخشی از هویت من.