چند روزی‌ست که حالم را با کلمات نمی‌توانم توصیف کنم. گریه کردم. خیلی زیاد گریه کردم. با آدم‌‍‌های مختلفی بحثمان شد و نمی‌دانم. کلماتی که در توصیف حالم به کار می‌بردم غلط بودند. مسئله هیچکدام از آنها نبودند. نه. 

امشب هم خوابم نمی‌برد. من به این حالت می‌گویم «آخرالزمانی». هوا سرد است، قهوه ریختم و پا برهنه رفتم پشت بام. اگر بدانی، اگر بدانی آسمان چه ضیافتی به پا کرده بود. 

قهوه نوشیدم، فکر کردم و از گرمای سیگار و خلسه‌ی اندک ناشی از آن لذت بردم. کینگ رام گوش دادم و به روزهای جوانی‌ام نگاه کردم. 

به دغدغه‌هایم. به تلاش‌های بیهوده‌ام. بگویید دست و پا زدن. عکس‌ها را نگاه کردم، به تو نگاه کردم. به توصیف ستاره‌ها. به غرق شدن‌ها و زنده بودن‌ها، به واقعاً زنده بودن‌ها.

اشک ریختم، سرد بود و تبدیل به دانه‌های یخ میشد روی گونه‌ها.

از خود چندوقت اخیرم بدم آمد. از تمام مکالماتم. از تمام حرف‌هایی که زدم. از عکس‌هایم. از موزیک‌هایم. 

 

تو یادآور منی عزیزم، از تو کجا گریزم؟ 

از خودم که از تو بدش می‌آمد، بدم می‌آید. 

 

«میدونم تو شب‌ها، میمونم تو سیاهیا، با خودم می‌برمت، گم میشم تو تاریکیا»

آدم پوچی مثل مو، کجا بِرَه که جاش بِشَه؟