4. But at last, we call it LIFE

+ ۱۴۰۰/۱/۲۸ | ۱۲:۴۲ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

صبح تاریخ المپیاد بالاخره مشخص شد(باز هم نه دقیق!) و پروژه را هم فهمیدیم که راجع به Obesityست. استرس چندانی ندارم ولی کارهایم این هفته خیلی خیلی خیلی زیادند. بخشی از درس‌ها را نخوانده‌ام، پوستر ایفسا را باید بکشم، مستند فروغ را باید آماده کنم، پست پنجم علمی مجله که راجع به Habit است را ادیت بزنم، تکلیف میکروبیولوژی که برای انجام دادنش 3تا مقاله باید می‌خواندیم را آماده کنم، با Wade و ولهارد برای آلی مسئله حل کنم چرا که سرکلاس می‌پرسد و باید روی Chemdraw بکشیم و توضیح دهیم جلوی 100نفر آدم. داشتم می‌گفتم، کجا بودیم؟ آها، کار Systemic Thinking هم که باید برای مجله ایفسا بنویسیم امروز فردا شروع می‌شود. امروز هم آخرین جلسه کارگاه اصول نشریات است. یه تمرین هم داده که ننوشتم. آها، برای پایتون هم قرار بود سوالات و اشکالاتم را جمع کنم و بروم بپرسم. و نوبل‌ها، که بخش خوب ماجراست. 

و مدیریت این‌ها راحت نیست. 

دلیلی هم ندارد جزء به جزء کارهایم را اینجا بنویسم. فقط حس می‌کنم این کمی ذهنم را مرتب می‌کند. میدانی، بعد از چند بار تلاش، دیگر ترجیح میدهم سکوت کنم. برای بیان هر ایده و فکری، کافی‌ست از واژه‌هایی که با جهان فکری آدم مقابلت متفاوت است استفاده کنی تا کل موضوع به یک کج فهمی بزرگ منتهی شود. و لااقل در این برهه، انرژی کافی برای بیش از حد توضیح دادن را ندارم. 

اما حرف زدن با فاطمه اینطور نیست. با کمترین تقلا برای رساندن مفهوم، بار زیادی از سنگینی‌ای که ماه‌ها با خودم این ور و آنور می‌کشم سبک می‌شود. 

یعنی فقط برای فاطمه این جملات که «حس می‌کنم هرجا میرم، هرکار میکنم، دوتا چشم بهم چسبیده و منتظره تا یک اشتباهی کنم...دائماً محاسبه میشم. دائماً برچسب میخورم. آدم‌ها با نگاه، چشم و ذهنشون، قطعه‌ای از من رو گرفته‌اند و اون قطعه‌ای که پیش اون‌ها بروز کرده، همزمان که جزئی از منه، اختیارش با اوناست. و "هرکاری" باهاش می‌تونن کنن» میک سنس می‌کند.

تلاش می‌کنم گزینه‌ها را محدود کنم که تمرکزم سرجایش برگردد. اما خدایا. چه بساطی‌ست.

کتاب می‌خوانم و فیلم می‌بینم تا این فکر که «همه از من متنفرند» را به عقب برانم. یعنی نهایتاً اهمیتی ندارد چقدر آدم‌ها از تو متنفرند. یا چقدر دوستت دارند. تو تنهایی و باید این را پذیرفت.

الان هم باید با این فکر که چقدر پست‌هایم به‌دردنخورند کلنجار بروم. اینکه نهایتاً هیچ حرفی که به‌دردتان بخورد نمی‌زنم، هیچ نکته‌ای نهفته نیست. آه.   

 

بشنویم از راک بند جدید موردعلاقم؟ :)

3. اما تو نیستی.

+ ۱۴۰۰/۱/۲۵ | ۰۳:۵۳ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

چند روزی‌ست که حالم را با کلمات نمی‌توانم توصیف کنم. گریه کردم. خیلی زیاد گریه کردم. با آدم‌‍‌های مختلفی بحثمان شد و نمی‌دانم. کلماتی که در توصیف حالم به کار می‌بردم غلط بودند. مسئله هیچکدام از آنها نبودند. نه. 

امشب هم خوابم نمی‌برد. من به این حالت می‌گویم «آخرالزمانی». هوا سرد است، قهوه ریختم و پا برهنه رفتم پشت بام. اگر بدانی، اگر بدانی آسمان چه ضیافتی به پا کرده بود. 

قهوه نوشیدم، فکر کردم و از گرمای سیگار و خلسه‌ی اندک ناشی از آن لذت بردم. کینگ رام گوش دادم و به روزهای جوانی‌ام نگاه کردم. 

به دغدغه‌هایم. به تلاش‌های بیهوده‌ام. بگویید دست و پا زدن. عکس‌ها را نگاه کردم، به تو نگاه کردم. به توصیف ستاره‌ها. به غرق شدن‌ها و زنده بودن‌ها، به واقعاً زنده بودن‌ها.

اشک ریختم، سرد بود و تبدیل به دانه‌های یخ میشد روی گونه‌ها.

از خود چندوقت اخیرم بدم آمد. از تمام مکالماتم. از تمام حرف‌هایی که زدم. از عکس‌هایم. از موزیک‌هایم. 

 

تو یادآور منی عزیزم، از تو کجا گریزم؟ 

از خودم که از تو بدش می‌آمد، بدم می‌آید. 

 

«میدونم تو شب‌ها، میمونم تو سیاهیا، با خودم می‌برمت، گم میشم تو تاریکیا»

آدم پوچی مثل مو، کجا بِرَه که جاش بِشَه؟

2. خالی

+ ۱۴۰۰/۱/۲۴ | ۱۵:۴۵ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

عمیقاً دوست دارم و نیاز دارم که این روزها بیشتر بنویسم، ولی راستش یادم نمیاد نوشتن چطوری بود. 

1. عدم قطعیت

+ ۱۴۰۰/۱/۱۰ | ۱۱:۱۸ | مائده ‌‌‌‌‌‌‌

همانطور که می‌شناسیدم، عاشق شروع کردن یک سری پست‌ها از 1 ام. 

داشتم مثل اغلب این روزها organic chemistry می‌خواندم و یک جا حالم از خودم بهم خورد. اینکه یادم نمی‌آمد اصل عدم قطعیت هایزنبرگ در کدام فصل مورتیمر بود. کوشیار هم نمی‌دانست. به‌هرحال چیزی را عوض نمی‌کند. من مطلبی که یک ماه پیش خوانده بودم را یادم نمی‌آمد در کدام فصل مورتیمر است.

فکرش را نمی‌کردم شیمی آلی اینقدر مرا به وجد بیاورد. و کلاً درس‌های این ترم! به شکل غیرقابل توصیفی زیبا هستند. میکروبیولوژی، آناتومی، تجزیه و آلی. 

تاریخ تحلیلی هم داریم و استادش دکترای علوم سیاسی دارد و آن دو جلسه‌ای که رفتیم، به‌قدری مفرح بود که مشتاقم دوباره شروع شود. مفرح نه از آن جهت که با این فرد موافق باشم، نه. استادهای علوم سیاسی حکومتی‌اند و خط فکریشان مشخص است. اما حضور و ایجاد دغدغه‌های اجتماعی/سیاسی در دانشکده‌های علوم پزشکی، مفید هستند. 

نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم درگیر شدن با ساینس برای اینکه به کل خود را مبرا بدانی کافی نیست. یعنی بالا بروی، پایین بیایی خاورمیانه‌ای هستی و اگر مثلاً در آمریکا بودی، اجازه داشتی با خیال راحت احمق بمانی، اینجا ولی نمی‌شود. 

ولی اینطور که مشخص است، سال‌های پیش‌رو، سال‌های تلاش شخصی ست. سال‌های سر در برف فرو بردن برای زنده ماندن. و تلاش. 

به قول فاطمه، مسئله survive کردن است. 

می‌ترسم؟ یک نه‌ی مطلق دروغ است. ولی یک نه‌ی نسبی، نه.

یک چیز می‌دانم و آن هم این است که وقت قوی کردن خودمان فرا رسیده.

AuXin
about us
چون‌که نوشتن شده بخشی از هویت من.